تبليغاتX
بی خیال
Pink Floyd - Brain Damage

Music Code provided by Song2Play.Com

نه دیگه این واسه ما وبلاگ نمیشه..

وبلاگی که فیلتر شد وبلاگ نمیشه

هر چی بش میگم اخه وبلاگ کوفتیه ما چی داره که هی فیلتر میشه میگم چرت و

پرت نگو بابا.

 

اگه کسی کاری داشت چیزی خواست دستشوی داشت میخواست بیاره بالا  خواست سیفون بکشه من اینجام  

www.viiir.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 5:38 بعد از ظهر  توسط اشکان  | 

نه دیگه این واسه ما وبلاگ نمیشه..

وبلاگی که فیلتر شد وبلاگ نمیشه

هر چی بش میگم اخه وبلاگ کوفتیه ما چی داره که هی فیلتر میشه میگم چرت و

پرت نگو بابا.

 

اگه کسی کاری داشت چیزی خواست دستشوی داشت میخواست بیاره بالا  خواست سیفون بکشه من اینجام  

www.viiir.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 5:37 بعد از ظهر  توسط اشکان  | 

میدونی؟

بعضی وقتها همیشه من یک چیزی میگم که این ناراحت میشه.. بعد این یک چیزی میگه که منو ناراحت کنه اما اونو ناراحت میکنه اون میخواد حاله اینو بگیری حاله منو میگیره من میام جبران کنم حال یکی دیگرو میگیرم یکی دیگه یک حرکتی میکنه که  شخص سوم ناراحت میشه ودر صدد جبران بر میاد و تا اخر.....

اصلا میگم نظرمون چیه که یک بمب اتمی بخور سیخ وصاف رو هممون تا تموم شیم. دیگه نه بحثی ..نه مراعاتی(درست نوشتم؟)..نه دودره بازیی نه ..خلاصه از اینها دیگه...

داشتم فکر میکردم که چطور بود یک فیلم مستند در مورد خودم اما از زاویه بالا بسازم که یکی زد پس کلم و گفت چه که نشستی گفتم پس؟ گفت بیا وسط بلرزون  گفتم ایول...   

من برم بلرزونم ...فیلا

 

پ.ن: بابا من میگم خانه ام اتش گرفته..منظورم هیچ تمثیل و نماد و هیچی نیست اصلا وقتی خونتون اتیش بگیره  نمادی میمون واستون !!!! حالا هی حرفخودتو بزن.

پ.ن: بشدت شدم فراموش........اما من یادمه ها.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 5:28 بعد از ظهر  توسط اشکان  | 

اول سلام

دوم  هم فعلا فقط اینکه خانه ام آتش گرفته آتشی جان سوز

اما زندم.

درآخر هم اینکه اتیش بد بختی زد به مال نه به جون  ..حیف.

میام به زودی..  (اااااااااااااااااااا)

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 5:58 بعد از ظهر  توسط اشکان  | 

اخ اگه بدونی چه قدر دوست دارم  به آپم دوباره اما.

کامم پر زه ویروس  کی بورد تعطیل. وقت پر (باور کنید حدوده یک ماه که درست نخوابیدم).

و در آخر اینکه  وقتی وبلاگم فیلتر شده چی کار کنم؟! برم یک جا دیگه؟(من که نمیتونم تو وبلاگم بیام).

حالا. یک خاطره از یک روز بهاری من در کنار خانواده:

همون موقع که  بعد از دیدن کابوس خیس عرق از خواب پریدم  در اتاق گروپی باز شد و تمام اقوام ریختن تو و شروع کردن با ریتم بندری قر دادن کمر و از سر و کوا ما و اتاق بالا پایین رفتن.

همون موقع که یواش یواش تپش قلب داشت میومد پایین و اقوام اتاق رو خالی کرده بودن موبایل زنگ خورد و صدای یکی از اونور خط با جیغ و از ما رو به دوئل دعوت کرد و ترقی قطع کرد

همون موقع که کت و شلوار و کرواتو زدم  یک هواپیما همراه با چندین تا سر نشین سقوط کرد خونه بغلیمون (خب به من چه) بیخیالش شدیمو رفتیم.

همون موقع آقا محمود همسایمون داشت تانکشو تو حیاط میشد و جک یک رشتیه رو واسه دوستش تعریف میکرد که ۱۵ تا ملوان تو حمومش پیدا میکنه رو تعریف میکرد ما هم یک سلامه گرمی کردیم و رد شدیم از کنارش

رسیدیم سر خیابون دیدیم  مردم دارن می زنن تو سر خودشون  من گفتم مردم ابله مردمم به من گفتن ادم ابله گفتم چرا میزنین تو سر خودتون گفتن  از بس تو شر و ور گفتی گفتم اها باشه.

خلاصه تاکسیو-----بحث در مورده قیمت اپک و بورس و فقر جک سکسی و اینا---دعوا سره کرایه--رسیدن به مقصد.

رسیدیم..بروبچس  همه منتظر ما طرف هم اونطرف همه دست میزدنن و سوت بلبلی..

من اصلا اماده نبودم اون سریع هفت تیر کشید و من مردم. (اه اه چقدر شر و ور گفتم)

---

---------

--------------------میگم برم یک جای دیگه؟ 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 1:53 قبل از ظهر  توسط اشکان  | 

الان که دارین اینهارو میخونید
من خسته و کوفته با پاهایی پر از زخم و دستانی تاولیده.
شاید روی تخت با کفش یا روی قالی بدون بالش خوابیده باشم.
چمدونی که ندارم  اما هنوز کوله ام رو باز هم نکردم. نیمودنم چیزی جاگذاشتم یا چیزی اورودمم.
نگید بابا تو خیلی الافی وامیستایدی عرقت خشک شه بعد اینجا اینارو مینوشتی نه نگید چون من عرقامو خشک کردم.حمومو هم کردم حتی مسواک و جیش هم انجامیده اما باز خفن خستم.
نه خسته راه..شاید خسته خستگی راه..(یعنی چی؟)
لطفا کمی اهسته تر کامنت بگذارید چون بدنم درد میکنه و سرم ماله خودم نیست.
با تشکر از مرحمتتون
(مرحوم اشکی خان)
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 4:22 قبل از ظهر  توسط اشکان  | 

۱:  یک چیزی فهمیدم  اونم اینه که همه میدونن اما هیشکی به رو خودش نمیاره(جالبها!)

۲:یک هو به خودم اومدم دیدم دارم رکورد میزنم..رکوردی که واحدش مچ بر ثانیست

۳: هفته ایی ۳ بار میبینمش اونم منو میبینه اما جرات ندارم بگم سلام......عجب ترسوییما.اخرش هم فقط حسرتش میمون ..حالا ببین کی گفتم

۴:نیستم یک هفته ایی  ..خلاصه شرمنده اگه مکی گشادیییم و نیسرییم...درضمن اینجارو روسرتون نگذارید(اه.اه.شدم عین این ادمهای بیمزه با شوخی های تخمی که توقع خنده هم دارن).

۵:یعنی سلام کنم...(اخه میترسم)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 0:31 قبل از ظهر  توسط اشکان  | 

ق.ن: بابا خسته شدم  ..شدم هزار پا  ار بس هر جا رفتیم همه بمون پا دادن.

حالا.

ما دوتا بودیم  از اولش...

بعد یک تفاوت داشتیم  نه از اولش.

اینکه  اون هر کاری که خواست کرد. و من هر کاری که فکر کردم خوبه کردم

اخه به من گفته بودن کاره خوب خوبه هو کاره بد بد..اما مثله اینکه به اون نگفته بودن!

 من فکر میکردم و کار میکردم از نوع خوب..

اون فکر میکرد و کار میکرد از نوع بد.

حالا هم  من منتظرم که بخوره باکله زمین ار بس کرد کاره بد

اما اگه نخوره زمین یعنی کار ه خوب و بد یکی تو آخر...؟

پ.ن: شرمنده

؟؟؟پ .ن: من فیلتر شدم!!!؟؟ چرا نمیتونم بیام اینجا؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 0:54 قبل از ظهر  توسط اشکان  | 

پق...................(صدای در فندک بود..از این گرونا که درش از بالا باز میشه)

.......الان..سیگارو گذاشتتم رو لبم................ دوباره پق( همون صدا قبلیه)

دارم نوک سیگارو نیگاه میکنم که با فندک روشنش کنم( چشمام چپ شده)

یک لحظه میترسم..........(تو ذهنم........نکنه معتاد شم..نکنه بابام برسه..نکنه...)

سیگارو میذارم کنار ( باید حواسمو جمع کنم باید تمرکز کنم)

میخونم (چشم چشم دو ابرو  دماغ و دهن یک گردو)..سیگار  تو دستمه...

دوباره تو دهن..چشما دوباره چپ و یک بار دیگه (پق)..

وی..............اتیش گرفت..دود کرد....................الان فوت کنم یا بکشم تو!!!(بابا مثبت)

......................دود............اوهه..اوههههههههههههههه......اهیهههههیهههههققق..

حالا قهوه

. ایناش ..

یک قلوپ .........ایهههههههههههههههههه(الان زبونم حدود یک متر دراز و قههوه ای شده و موج موجی شده  چشمام هم مثله دو تا توپ پینگ پونگ(اگه میخواین همه رو یک جا تصور کنید مراجعه شود به کارتن تام و جری وقتی یک چیزی میفته رو تام)

یک پوک سیگا.................اهههاهههیییییییبثثقفلهالهاههههههههههههیییییییییق

یک قلوپ قهوه...............ااااااایخخخخخخخخخخخخخخخخاوخ اوخ واخ   ییییخخخخ

وای چه قدر فکرم روشن شدش.............................................قدمه بعدی چیه؟!

راستی چرا دخترا سیگارو خیلی دوستترتر دارن..!؟

فقط مونده بود دکتر خانواده شییم.................

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط اشکان  | 

همین جوری که داشتم قدم میزدم توی خلوت وسکوت وهیاهو....یکی زد به شونم و گفت.. تا دیر نشده بر گرد تا پل های پشت سرت خراب نشده برگرد..

گفت:زندگی دو روزه.........ارزش نداره اینقدر فکر کنی بهش..........ارزش نداره..

گفت: چرا اینقدر خودتو سعی میکنی در گیر مسائل اجتماع کنی...

گفت: اصلا تو چیکار داری خدا کیه...چی میگه...چی درسته چی نا درست

گفت:بابا تو هم چیزه خاصی نیستی..مثل بقه هستی پس برو زندگی کن.

گفت: سهمه تو از این بازی چیه که حاضر نیستی..دیگه نگذاشتم بگه..

 دستمو گذاشتتم رو کتفش

یک جفت پا انداخت واسش ..افتاد زمین...چند تا لگد زدم تو پهلوش...

شلوارشو در اوردم (چیزش  شالاپ شالاپ میشد) چند تا با رو با کات دار زدم به چیزش...(اسمش یادم رفته)..........نفسش بند اومد.. گفتم :

گفتم:شما مقابله دوربین مخفی هستید..

پ.ن : تا حالا شده به شدت بخواین یک پستتونو پاک کنید؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 5:47 بعد از ظهر  توسط اشکان  | 

از بچگی خشن نبود دوست خوبی هم نبود اصلا بود و نبودش مهم نبود..

با یکی سلام میکرد گرم میشد اما بعد از ۵ دقیقه خیلی سرد میشد.

این پسره که خیلی خره تو دلش یک غم داشت ...قده نوک سوزن

دنبال توجه ..شهرت...پول.....رفیق.....هیچی نبود ..اصلا نمیدونست که کی بود.

یک روز وقتی از خواب بیدار شد رفت جلوی آینه دید مثل هر روزه خیلی ناراحت شد واسه همین

یک تصمیم گرفت تصمیمی که خدا هم جلودارش نبود ..شالو کلاه کرد که بره بیرون اما هوا سرد بود

پشیمون شد و نشست جلوی من و شما.و. هی نوشت.........از اینور و انور.

طوفان.گرما.سرما و زلزله هیچ ربطی به موضوع نداره موضوع اینه که الان این پسره حالش خوب نیست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط اشکان  | 

ای.. گاو مقدس........ای خرس قهموه ایه بزرگ.........من تورا ستایش و پرستش میکنم و از اینا...

ای..دریای بزرگ ای آسمان   من تو را ستایش و و از اینا...........

ای خورشید تابان من تو را  و از اینا.........

ای آدم و از اینها............

من چم شده هو از اونهاا

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط اشکان 

یک زندون ساختم ته فکرم.......زندانی کردم یک نفرو توش.

یکی که الان داره نفس میکشه.

 من هر شب دارم بش تجاوز میکنم.

کجا رو داره که بره این زندانی عزیز................جز بغله من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 3:26 قبل از ظهر  توسط اشکان  | 

همینجوری............تنگ یک غروب .که حتی ح.صله دست تو دماغ کردن هم کسی.نداره.........

داشتم جلو آینه با خودم صحبت میکردم.......فحش میدادم....یه وری نیگاه میکردم.........زل میزدم ته چشمام...............خلاصه.................

ماجیک بر داشتم.............ریشو سیبیلارو پر رنگ گردم.............سیاه.

.......................خیلی بزرگ شده بودم..یکی دیگه شده بودم.

سرمو انداختم پایین  رفتم جلوی بابا مامان..........یک جوری نیگام کردن و زدن زیره خنده..

منم یک جوری شدم...احساس کردم    بزرگ شدم با این ریش اما کوچیک شدم با این ریش شدم واسشون اشکانی ۶-۷ ساله...همون اشکانی که توی مهمونی گفت سلام... اشکان خارکسه وارد میشود.

دوییدم دو توالت واسه اینکه پاک کنم ..............................تازه فهمیدم من چقدر از اون قدر که فکر میکردم ............قاطی تر و  دیونه تر ووووووووووو اینام.

هرکی چکش داره  یکی بزنه تو سرم...بد جوری احتیاج دارم ار این انجمادی که منو گرفته خارج شم نقطه

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 12:25 بعد از ظهر  توسط اشکان  | 

نمی خوام بگم مستقیم رفتم سمت عقب.....اما شاید (که نه) حقیقت تلخه.. ها!

هر کی که  خندید بهم  زود دستمو انداختم گردنش............نمیدونم.

هر کی که زیر چشمی نگام کرد رفتم جلو باش گرم گرفتم..

به همه چیز و همه کس دارم اویزون میشم ..تا نرم اون پایین....

البته میگن اون پایین ها هوا بدتر از اینجا نیست ..اما  شاید دارم همه چیز و هر کسی رو امتحان میکنم 

تا نفهمم چی شده........اما چقدر خستما...................

شاید دارم فرار میکنم ..دوباره یک حس زشته قدیمی بیدار شده اون ته دلم.

دیگه نمیخوام ادامه داشته باشه واسه همین باید یک کاری کنم..شاید برم تمرینه زیرآبی..یا شاید بد نباشه  کایت سواری رو امتحان کنم...یکی یک چیزی پیشنهاد کنه!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 4:6 بعد از ظهر  توسط اشکان  |