یک زندون ساختم ته فکرم.......زندانی کردم یک نفرو توش.
یکی که الان داره نفس میکشه.
من هر شب دارم بش تجاوز میکنم.
کجا رو داره که بره این زندانی عزیز................جز بغله من.
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 3:26 قبل از ظهر توسط اشکان
|
از آنچه میدانم بی خبرم و از هر چه که بی خبرم هیچ نمیدانم و میدانم که نمیدانم و اما شاید هم نمیدانم که میدانم ولی باز بی خبرم و ماندم بین انتخاب های دانسته وندانسته که بیشمارند و مجال کم ..مجال کم و ما هم کونگشاد.......