با یکی سلام میکرد گرم میشد اما بعد از ۵ دقیقه خیلی سرد میشد.
این پسره که خیلی خره تو دلش یک غم داشت ...قده نوک سوزن
دنبال توجه ..شهرت...پول.....رفیق.....هیچی نبود ..اصلا نمیدونست که کی بود.
یک روز وقتی از خواب بیدار شد رفت جلوی آینه دید مثل هر روزه خیلی ناراحت شد واسه همین
یک تصمیم گرفت تصمیمی که خدا هم جلودارش نبود ..شالو کلاه کرد که بره بیرون اما هوا سرد بود
پشیمون شد و نشست جلوی من و شما.و. هی نوشت.........از اینور و انور.
طوفان.گرما.سرما و زلزله هیچ ربطی به موضوع نداره موضوع اینه که الان این پسره حالش خوب نیست